عناوین منتخب » فرهنگ و تاریخ
کد خبر : 3323
شنبه - ۱۳ دی ۱۳۹۹ - ۱۴:۱۹

«محمد حبیبیان» بازیگر پیشکسوت تئاتر از کرمانشاه قدیم می‌گوید

کرمانشاه در گذر سال‌ها

سحر رنجبر | اولین‌بار او را در دفتر روزنامه دیدم. آنقدر در چشم‌ها و دستانش اشتیاق بود که جوان‌ترها را به وجد می‌آورد و چنان با شوق سخن می‌گفت که پی می‌بردی از تبار معلمان است. همیشه دست‌هایش پر بود از کتاب‌های جدید که آن‌ها را به دیگران معرفی می‌کرد و به امانت می‌داد. اگر نمایشی به روی صحنه می‌رفت از اولین تماشاگرانش بود. تئاتر را خوب می‌فهمید و کارش آموزش آن بود. از آن روزها، سال‌هاست که می‌گذرد، اما هنوز آن اشتیاق همراه او هست و کلماتش هنوز از دل کتاب‌ها خبر می‌دهند، خبر از قصه‌های بسیار. نزدیک به پنجاه سال است که هرسال با مدارس کرمانشاه، کار تئاتر انجام می‌دهد و معتقد است که ریشه تئاتر کشور را باید در دبستان‌ها جستجو کرد. «محمد حبیبیان» از آبان ماه سال ۹۷ در بستر بیماری است اما با این حال نیز، کتاب برای او جایگاهش همان است که بود و رسالت معرفی آن به دیگران را در فضای مجازی انجام می‌دهد. او بازی در سریال‌ها، فیلم‌های سینمایی و همین‌طور بازی و کارگردانی نمایش‌های زیادی را در کارنامه خود دارد. گیرایی کلامش به حدی است که بهتر است آن را بی‌واسطه بشنوید.

روزهای کودکی و بیماری

من ۲۶ آذر‌ماه ۱۳۲۳ در محله «برزه‌دماغ»، کوچه «حاج سرابی» متولد شدم. دوره زندگی من و همسالانم دوره‌ای بود که شاهد تحولات بسیاری در زمینه‌های فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی بوده‌ایم. از خاطراتی که من هرگز فراموش نخواهم کرد؛ بیماری‌های زمان کودکی‌ام است. همیشه مریض بودم. از «سرخجه»، «مخملک»، «سیاه‌سرفه» و «سینه‌پهلو» بگیر تا بیماری‌های صعب‌العلاجی که هنوز هم بعد از هفتاد سال و اندی در جسمم وجود دارد. ممکن است بپرسید چرا شما را به دکتر نمی‌بردند و علاج نمی‌کردند. آن زمان در کرمانشاه پزشک کم وجود داشت و از همه مهم‌تر باید پول می‌داشتی. پدرم کارگر بود. با مشکل پول خورد‌و‌خوراک ما را تهیه می‌کرد، منظورم از «ما» مادرم و من است که تنها فرزندش بودم. لاجرم مادرم برای بهبودی من به دعا‌نویس، جادوگر و این چیزها متوسل می‌شد و یا به توصیه‌های خاله‌خانباجی‌ها گوش می‌کرد. طبیعی است که فقر اقتصادی، فقر فرهنگی را نیز به دنبال دارد. هفت سالگی به مدرسه رفتم و مدرسه برایم بدبختی دیگری بود. کتک‌خوردن از دست معلم‌ها، کتک‌خوردن از پدر و مادر که چرا نمره کم گرفتی، ترس، خشونت و دلهره. البته نظام آموزشی زمان شاه می‌خواست که از همان بچگی ما را مطیع بار بیاورد، سرهایمان همیشه پایین باشد و «چرا» در کار نباشد. اما ناگفته نگذارم در این میان، معلم‌های آگاهی هم بودند که تن به فرمایشات مدیر و ناظم نمی‌دادند و کار خودشان را می‌کردند. بگذارید خاطره‌ای برایتان بگویم؛ شاید چهار یا پنج ساله بودم که دانش‌آموزان دبیرستان «شاهپور» سابق (کزازی) به هواداری از اعتصاب کارگران پالایشگاه نفت کرمانشاه، تظاهرات کرده و به خیابان آمده بودند. پلیس شاه آن‌ها را به گلوله بسته بود و چند دانش‌آموز هم کشته و زخمی شده بودند. یکی از مجروحین را در درشکه‌ای گذاشته بودند که ببرند بیمارستان آمریکایی ‌(بعدها بیمارستان دکتر مرادیان). خون از درشکه می‌چکید. مادری پشت سر درشکه گریه و زاری می‌کرد و با لهجه کردی فریاد می‌زد؛ «آقای علوی کوسِد بِکه فی، کوسِم که‌فتیه». بعدها که بزرگ شدم فهمیدم که منظور از آقای علوی، دبیر فیزیک دبیرستان بود که از توده‌ای‌های به‌نام شهر به‌شمار می‌رفت.

آن زمان در خانه ما نه کتابی بود، نه روزنامه‌ای، نه رادیویی و نه… . هرچند که سال‌ها بود که پهلوی اول و دوم مدرنیته را از بالا اعمال کرده بودند و به‌زور باتوم چادر از سر زنان می‌کشیدند. اما این‌ها چون فرمایشی بود و این مدرن‌شدن از درون مردم نبود؛ چاره‌ساز نمی‌شد. درست مانند کتاب «شوهرآهو خانم» نوشته «محمدعلی افغانی». نمی‌دانم این کتاب را خوانده‌اید یا نه. در آن‌جا «سید‌میران» بخاطر «هما» که زنی است به‌اصطلاح مدرن؛ لباس فرنگی می‌پوشد، ریشش را می‌تراشد و … . اما زنش «آهو» را کتک می‌زند و آهو نمی‌تواند به هیچ مرجعی شکایت کند.

در کرمانشاه تا آنجایی که من به‌خاطر دارم؛ پزشک تحصیل‌کرده دکتر «محمد کرمانشاهی» بود که از خارج برگشته بود و به مردم توصیه‌های بهداشتی می‌کرد. مثلا می‌گفت خزینه حمام بهداشتی نیست و در حمام‌ها باید از دوش استفاده کنند. مرتجعین و حتی خود مردم کرمانشاه می‌گفتند این دکتر کفر می‌کند و دکتر محمد کرمانشاهی به «ممد کفری» معروف شد. یا این که به دکتر «همایون» می‌گفتند این آدم «بهایی» است. خب مردم با آن عقاید سنتی دیگر به علم و دانش که اصل و اساس مدرنیته است اعتقادی نداشتند.

ورود رادیو و تلفن به کرمانشاه

زمانی که به کلاس هفتم رفتم رادیو خریدیم. رادیو اگر اشتباه نکنم از سال ۱۳۱۹ خورشیدی در ایران تأسیس شد و هرکس رادیو می‌خرید باید از نظمیه (شهربانی) مجوز می‌گرفت. جالب این‌که رادیو تهران در زمان تأسیس فقط یک ساعت برنامه داشت. اما وقتی ما رادیو خریدیم؛ رادیو کرمانشاه روزی یک ساعت برنامه داشت که از ساختمان بی‌سیم (واقع در خیابان «شریعتی» پایین‌تر ازمیدان «لشکر») پخش می‌شد. یک نفر هم گوینده داشت که استوار ارتش بود و هر روز عصر می‌آمد توی خیابان قدم می‌زد. او را به هم نشان می‌دادند و می‌گفتند: «سِی کو، سِی کو، او گویندَگی رادیو کرمانشاس». تلفن‌های آن زمان معروف به تلفن هندلی بود. همه که تلفن نداشتند، مگر منزل بعضی ثروتمندان، خوانین و بعضی ادارات مهم. تلفن‌زدن به این شکل بود که ابتدا باید مرکز را می‌گرفتی و مرکز به آن مکان مورد نظر، شما را وصل می‌کرد که بعضی اوقات باید نیم‌ساعت منتظر می‌شدی تا اتصال صورت بگیرد.

رویای کتاب

من از کلاس پنجم یا ششم دبستان با مطالعه آشنا شدم. اسم دبستان ما «فروغی» بود و در پشت سربازخانه شهری (بین میدان «جوانشیر» و بازار «مسگرها») قرار داشت. یک مغازه لوازم‌التحریر کنار دبستان بود که کتاب کرایه می‌داد؛ شبی ده شاهی. من اولین کتابی را که خواندم «بینوایان» نوشته «ویکتور هوگو» بود. شب‌ها تا دیروقت می‌نشستم کتاب می‌خواندم تا پول کمتری بابت کرایه کتاب بدهم. کتاب‌های دیگری که کرایه کردم و خواندم؛ «امیر ارسلان»، «حسین کرد شبستری»، «چهل طوطی» و… بود. این کتاب‌هارا می‌خواندم، در رؤیای خودم غوطه‌ور می‌شدم و در انتظار پیداکردن «فرخ لقا»ی خالدار به وجد می‌آمدم. امید داشتم که روزی من هم مثل امیرارسلان عاشق فرخ‌لقا شوم.

اینجا باید گریزی بزنم و اشاره کنم به یک واقعه مهم تاریخی که واقعا در سرنوشت ملت ما تاثیر به‌سزایی داشت و آن هم کودتای آمریکایی- انگلیسی ۲۸ مرداد بود. هیچ‌وقت آن روز تاریخی را فراموش نمی‌کنم. من کلاس دوم ابتدایی بودم، خوب یادم مانده که چطور اراذل و اوباش ریختند توی خیابان‌ها، محله‌ها و کوچه‌ها را گرفتند و زدند و کشتند. بعد از این واقعه چندتا از معلم‌ها و فرهنگیان شهر غیبشان زد. من آن موقع از چیزی سر‌در‌نمی‌آوردم، فقط پدرم می‌گفت: «رووله موسَه‌دق تووای مللت وه فه‌قر و به‌دبه‌ختی نجات به‌ی». من هم از مصدق خوشم می‌آمد و با خودم می‌گفتم حتما مصدق بیاید ما هر روز برنج می‌خوریم. می‌خواهم به این نکته حساس اشاره کنم که بعد از کودتا، روزنامه‌ها و پاورقی‌نویسان شروع کردند به نوشتن داستان‌های سطحی پلیسی و عشقی. من هم مجله‌هایی مانند تهران مصور، اطلاعات هفتگی و امید ایران را می‌خواندم که نویسندگانی مانند «ارونقی کرمانی»، «ر. اعتمادی» و … می‌نوشتند.

بعداز ۲۸ مرداد دیگر کسی اجازه نوشتن مطالب سیاسی و … نداشت و لبه تیغ سانسور به‌شدت کار می‌کرد. اما از آن‌جایی که هر پدیده‌ای ضد خودش را در درون خودش می‌پرورد؛ خواندن همین پاورقی‌های پرکشش بود که مرا به سوی خواندن آثار «ماکسیم گورکی»، «جک لندن» و دیگران هدایت کرد. به‌ویژه این‌که در دوران دبیرستان معلمان آگاه و بادانشی همچون زنده‌یادان «محمدحسین جلیلی»، «علی فروزان»، «ولی‌الله کامرانی» و «مهدی فرهپور» ما را با مطالعه کتاب‌های جدید آشنا کردند. آثار «صادق هدایت»، «صادق چوبک»، «جلال آل‌احمد» و دیگران را نیز این بزرگواران به ما معرفی کردند. چند کتاب هست که توصیه می‌کنم جوانان حتما آن‌ها را بخوانند؛ «یادداشت‌های عَلَم» نوشته «علینقلی علیخانی»، «داستان یک شهر» از «احمد محمود»، «رازهای سرزمین من» از دکتر «رضا براهنی» و به‌ویژه کتاب «مقاومت شکننده» نوشته «جان فوران» با ترجمه «احمد تدین» که هر ایرانی باید این کتاب‌ها را بخواند.

جاذبه صحنه تئاتر

در کرمانشاه تا بوده معلمان پیش‌رو سبب جوانه‌زدن اندیشه‌های جوانان بوده‌اند، حالا به هر شکلی که برایشان امکان داشت. من هیچ‌وقت نمایش‌هایی که به‌وسیله معلمان و دانش‌آموزان روی صحنه می‌رفت را فراموش نمی‌کنم. پدر و مادرم می‌گفتند سینما حرام است، ولی تئاتر نه. پدرم مرا به دیدن نمایش‌هایی می‌برد که درسالن دبیرستان شاهپور اجرا می‌شد. «محمدعلی عمویی» در کتاب خاطراتش اشاره می‌کند که در سال ۱۳۲۳ نمایش «اتللو» در سالن دبیرستان شاهپور به روی صحنه رفته است. این را اضافه کنم که آن زمان هدفمند کار تئاتر می‌کردند. از پول فروش بلیط نمایش‌ها به دانش‌آموزان بی‌بضاعت کمک می‌کردند، بدون این‌که عوامل نمایش دستمزدی طلب کنند و یا نمایش را به این خاطر اجرا می‌کردند تا فرهنگ مردم شهر را ارتقا دهند. یاد بزرگانی همچون «تقی رهبر» جاودان باد که برای اولین بار در تاریخ تئاتر کرمانشاه، گروه «بازیگران شهر» را تاسیس کرده بود. همین‌طور زنده‌یادان «علی فروزان»، «محمداشرف جواهری» و «غلامحسین ناجی» که هر کدام به نوبه خود به پیشرفت فرهنگ و تئاتر این شهر یاری رسانده‌اند. پدرم مرا به دیدن نمایش‌های اجرا شده می‌برد و دیدن آن‌ها، رفته‌رفته مرا به تئاتر علاقه‌مند کرد. بعد هم که به کلاس دهم آمدم و دانش‌آموز دبیرستان شدم؛ علاقه به سینما‌رفتن و فیلم‌دیدن در من به‌وجود آمد.

آغاز سینما در کرمانشاه

راجع به سینماهای کرمانشاه لازم است که ابتدا به این تاریخ‌ها توجه کنید؛ سینما در سالن «گراند هتل» تهران در سال ۱۳٠۵ افتتاح شد. سینما «فروهر» کرمانشاه (واقع در خیابان «شابختی» محل بیمه تامین اجتماعی) در سال ۱۳۱۰ ساخته شد. می‌خواهم عرض کنم که این تکنولوژی‌های مدرن زودتر از شهرهای دیگر به کرمانشاه آمد و همانطور که در کتاب «شوهر آهو خانم» می‌خوانیم (زمان اتفاق این داستان از سال ۱۳۱۳ تا ۱۳۲٠ است) سید میران و هما به سینما می‌روند.

بعد از سینما «فروهر»، سینما «باربد» واقع در خیابان «سپه» راه‌اندازی شد. من پنج، شش سال داشتم که یکی از بستگان، مرا همراه خودش به دیدن یک فیلم صامت برد. فیلم زیرنویس فارسی داشت و آن‌هایی که سواد نداشتند؛ صندلی کناریشان را رزرو می‌کردند و هرکس وارد سالن می‌شد از او می‌پرسیدند: «داشی بِرا سواد دیرید؟» و اگر می‌گفت آره، او را کنار خودشان می‌نشاندند تا برایشان زیرنویس‌ها را بخواند. این را ‌هم اضافه کنم که در جایی تاریخ تعطیلی سینما را سال ۱۳۲۴ نوشته بود که کاملا اشتباه است، خود من سال‌های ۱۳۲۹- ۱۳۳٠ در این سینما فیلم دیده‌ام. بعد از سینما باربد یا شاید همزمان با آن، سینما «ایران» شروع به کار کرد. این سینما روبروی مسجد «جامع» قرار داشت، بعضی روحانیان که در مسجد جامع روی منبر می‌رفتند؛ دید مثبتی نسبت به این سینما نداشتند و مرتباً می‌گفتند که این لانه کفر را از جلوی مسجد بردارید. اما این سینما تا سال‌های ۱۳۵۴- ۱۳۵۵ فعال بود و چه فیلم‌های خوبی در این سینما اکران می‌شد. ما که محصل دبیرستان کزازی بودیم؛ پیوسته از مدرسه فرار می‌کردیم و می‌رفتیم سینما ایران. چون پول نداشتیم؛ بلیط قسمت جلو پرده را می‌خریدیم که یادم هست قیمتش شش ریال بود. کلاس دوازده که بودم پنج ریال خرجی از خانه می‌گرفتم و این پول را برای سینما رفتن و خرید کتاب پس‌انداز می‌کردم. کتاب‌هایی آن زمان به نام کتاب‌های جیبی با قطع کوچک چاپ می‌شد و قیمتشان هم اکثرا سه تومان بود. یعنی پول خرجی شش روز من. بعدها سینماهای «کریستال»، «متروپل» و «دیانا» در خیابان «دبیراعظم» دایر شد و مدتی بعد دو سینما تابستانی «رکس» و «مولن‌روژ» به آن‌ها اضافه شد. بعد از این‌ها سینمای بسیار مدرنی هم به نام سینما «آتلانتیک» افتتاح شد که تا بعد از انقلاب هم دایر بود. البته حوزه هنری این سینما را مصادره کرد و اسمش را سینما «پیروزی» گذاشت. این سینما تا دهه هفتاد کار می‌کرد و بعد تعطیل و ساختمان آن ویران شد. در سال ۱۳۵۵ هم سینما «شهر فرنگ» در خیابان فردوسی شروع به کار کرد که این سینما را هم حوزه هنری مصادره کرد و اسمش را سینما «آزادی» گذاشت و هنوز هم این سینما دایر است.

سال‌های دهه چهل و پنجاه

اقتصاد، فرهنگ و سیاست کاملا به هم ربط دارند. اگر می‌بینیم که در دهه‌های چهل و پنجاه سال‌های رونق تئاتر، سینما و تا حدوی کتاب و مجله است؛ به نظر من در اثر رونق اقتصادی ایران در آن سال‌هاست. چرا که طبقه متوسط وضع اقتصادی‌اش خوب شد و حالا که وضع اقتصادی‌اش خوب شده بود، اوقات فراغت بیشتری داشت و می‌توانست سبد فرهنگی داشته باشد. در آن سال‌ها چه فرهنگ مادی و چه فرهنگ معنوی به سامان رسیده بود. ایجاد کارخانه‌های «ارج»، «آزمایش»، «تولید پیکان»، «ذوب آهن» و … حاصل رشد این فرهنگ مادی است. منتها چرا این فرهنگ مادی به انقلاب صنعتی منجر نشد؛ دلایل زیادی دارد. یکی دیکتاتوری شاه بود که سبب عدم انباشت سرمایه می‌شد و همین‌طور سرمایه‌داری وابسته و دخالت مستقیم امپریالیسم در تمام مسایل مملکتی. تئاتر هم از سال‌های پنجاه رونق گرفت. چندین گروه تشکیل شد و چه تماشاگران خوبی داشتند تربیت می‌شدند. ما تا سال ۱۳۴۹ در کرمانشاه مدرسه عالی نداشتیم. سال ۱۳۴۹ دانش‌سرای راهنمایی و سال ۱۳۵۱ دانشکده علوم تأسیس شد که بعدها این دانشکده به دانشگاه «رازی» تغییر نام داد. این دانشجوها برای تئاتر، حداقل مخاطبان خوبی بودند. اجرای نمایش‌های «پهلوان اکبر می‌میرد»، «استثنا و قاعده»، «مردی که مرده بود و خود نمی‌دانست» و … حاصل کار هنرمندان این زمان کرمانشاه بود که هرکدام از این کارها شاید حدود یک ماه روی صحنه بود و هر شب هم سالن پر از تماشاگر می‌شد.

آثار تاریخی کرمانشاه

وقتی به یاد آثار تاریخی کرمانشاه می‌افتم که چقدر زیبا بودند و مدرنیته و توسعه شهری آن‌ها را نابود کرد؛ گریه‌ام می‌گیرد و افسوس می‌خورم. تیمچه «ملا عباسعلی» چقدر زیبا بود، با آن تنوع مغازه‌ها که از نانوایی، سبزی‌فروشی، بقالی و عطاری در این تیمچه وجود داشت و تا زمان پهلوی اول سرپا بود. بعد که خیابان جوانشیر را کشیدند؛ تمام آن محله از بین رفت. در آن محله چند حمام وجود داشت. مانند حمام «تیمچه» و حمام «قاضی» با آن دکان‌های سلمانی کنارشان. نه این که من با خیابان‌کشی و توسعه شهر مخالف باشم؛ اما این را می‌گویم که می‌شد در کنار این توسعه‌ها آن‌ها را به‌عنوان یک اثر زیبای تاریخی با همان دکور حفظ کرد تا مورد بازدید مردم و مطالعه جامعه‌شناسان قرار گیرد. حتی هنرمندان هم مثلا به‌عنوان شهرک سینمایی از آن استفاده کنند. خیابان‌های سپه (مدرس) و «جلیلی» که کشیده شدند؛ بازارهای سنتی شهر را قطع کردند. همچنین خیابان جوانشیر که بازار «گاوکش‌ها» و به‌ویژه کاروانسرای «حاجی ناصرخان» را ویران کرد. از بازار مسگرها که به سمت میدان جوانشیر می‌روی؛ دبیرستان «رازی» را ساخته‌اند. آن‌جا ساختمان حکومتی (استانداری) قرار داشت و دارای حیاط بزرگی بود، ساختمانی با دو ستون شش متری، یک ایوان و ارسی با شیشه‌های رنگی و سقف گچ‌بری‌شده. این ساختمان دارای یک سالن حدودا بیست متری بود و دارای یک صحنه که از کف ۳۰ سانتی‌متر بلندتر بود. پیرمردهای آن زمان می‌گفتند که این‌جا محل نمایش عروسکی بوده است که برای حکام و خانواده‌های آن‌ها نمایش داده می‌شده است. کاشی‌کاری‌های عمارت بی‌نظیر بود، شاید بشود این عمارت را شبیه تکیه «معاون‌الملک» دانست. این ساختمان را در سال‌های ۱۳۳٠ به بعد، رفته‌رفته ویران کردند و به جایش دبیرستان رازی و دبستان «حسینعلی گویا» (فرزانگان) را ساختند. تنها قسمتی که از این عمارت هنوز باقی است؛ مسجد «دولتشاه» (ابوتراب آل‌آقا) است که شاید به‌دلیل تقدس مسجد هنوز باقی مانده است. مانند مساجد «عماد‌الدوله» (دولت‌شاه) و مسجد «جامع» که می‌گویند اثر دوره زندیه است.

فعالیت‌های هنری محمد حبیبیان

حبیبیان به نحوه پذیرش نمایشنامه‌ها نگاهی انتقادی دارد و معتقد است که تئاتر باید حرفی برای گفتن داشته باشد. او می‌گوید: «شورای نظارت ارشاد، دوست داشته و دارد که نمایش‌ها فقط حالت سرگرمی داشته باشند و سال‌های سال من هر نمایشنامه‌ای برای تصویب می‌بردم؛ بدون آنکه خوانده شود رد می‌شد.» از فعالیت‌های او در حوزه تئاتر می‌توان موارد زیر را نام برد؛

کارگردانی نمایش «مرداب‌نشینان» نوشته «وله سوینکا» ( که بعداز اولین اجرا مانع از روی صحنه رفتن آن شدند) سال ۱۳۶۷

کارگردانی نمایش «آنجا که ماهی‌ها سنگ می‌شوند» نوشته «خسروحکیم رابط» سال ۱۳۵۶

بازی در نمایش «خوان آخر» به نویسندگی و کارگردانی «بهمن مرتضوی» سال ۱۳۶۲

بازی در نمایش «سهراب شنبه» نوشته «خسرو حکیم رابط» و کارگردانی «عبدالحسین ظاهری» ۱۳۷۲

کارگردانی نمایش «قناری» نوشته «نصرت‌الله سالاروندی» ۱۳۷۲

بازی در نمایش «هفت طبقه» نوشته «حمیدرضا نعیمی» و کارگردانی «خسرو شهراز» سال ۸۳

بازی در نمایش «افعی طلایی» نوشته «علی نصیریان» و کارگردانی «کیوان خلیلی» ۱۳۹۲

کارگردانی و بازی در نمایش «چشم در برابر چشم» نوشته «غلامحسین ساعدی» در سال‌های مختلف

کارگردانی، دراماتورژی و بازی در نمایش «شاید نجات یابیم»

مربی تئاتر معلولان و کانون اصلاح وتربیت همچنین همکاری با گروه‌های تئاتر دانشکده علوم و دانشکده فنی مهندسی دانشگاه رازی به عنوان مربی تیاتر از سال ۱۳۸۱ تا ۱۳۸۴.

حبیبیان همچنین بازی در فیلم‌های سینمایی «شبگیر» اثر «اسماعیل سلطانیان»۱۳۷٠، «کودکانی از آب وگل» اثر «عطا حیاتی» ۱۳۷۲، «بمانی» اثر «داریوش مهرجویی» ۱۳۸٠، «شمعی در باد» اثر «پوران درخشنده» ۱۳۸۲، «جایی برای زندگی» اثر «محمدرضا بزرگ‌نیا» ۱۳۸۳، «چ» اثر«ابراهیم حاتمی‌کیا» ۱۳۹۳، «خانه خوشبخت»، اثر «قاسم رازی» ۱۳۹۰ را در کارنامه خود دارد.

همچنین همکاری با انجمن سینمای جوان کرمانشاه و بازی در آثار جوانان و نوجوانان این انجمن از جمله بازی در فیلم‌های کوتاه «سپرده به زمین» اثر «اشکان چاووشی»، « قی قو» اثر «تورج اصلانی»، «گیاهی در قرنطینه» نوشته «بیژن نجدی» و …

از سریال‌‌های تلویزیونی او نیز می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

بازی در اولین تله‌تئاتر رادیو تلویزیون مرکز کرمانشاه به نام «درخت» نوشته «محمد للری»

بازی در سریال «قصه‌های لب رود» به کارگردانی «غلامحسین لطفی» برای شبکه «زاگرس» کرمانشاه ۱۳۸۹

سریال «عروس» کار صدا و سیمای مرکز «سمنان» به کارگردانی «حمید لوافی» ۱۳۹۳

بازی در سریال «مجردها» به کارگردانی «حسین حیدری» برای شبکه «زاگرس» کرمانشاه ۱۳۹۴

حبیبیان همچنین عضو هئیت تحریریه بولتن جشنواره‌های استانی و منطقه‌ای تئاتر و هفته‌نامه‌های «شرق» و «غرب» بوده است.